|
نمی دانم های یک دهه شصتی نمیدانم هایم کمی زیاد شده است... باید از این شنبه جدی تر زندگی کنم...
| ||
|
قربان گنبدت شوم مظلوم عالم! جان من حقیر که سهل است جان عالم به فدایت! اصلا من که عزیزتر از پدر و مادرم ندارم ؛ بابی انت و امی یا امام علی النقی علیه السلام! سگ های آلمان نشین واق واقی کردند اما صدای لبیک ما عالمگیر تر است! اصلا با ناله خویش نمیگذاریم صدای توله سگ های حرامزاده به گوش مبارک شما برسد و خاطر آسمانی شما را مکدر کند! لشکر مشکی پوش صاحب الزمان عجل الله اراده کند کاخ های پوشالی سیاه و سفید سگ بازان را در لحظه ای با خاک ذلتشان اجین میکنند... کجایی حاج همت که سربندهایتان خسته شدند از کنار آیینه بودن!؟ این ننگ بر ما بس که ما زنده ایم و این جسارت ها بر شما روا شد و ما همچنان شب ها با دوستانمان لذت دنیامان را میبریم! تف بر دنیای پر نیرنگ کوفی منش که بهای چند دلار رکود کرده را هم باید عصمت ما بدهد! راستی آقای ضرغامی حالتان چطور است!؟ شیرینی دانمارکی اسمش عوض شد و ظاهرا یادش هم برباد رفت! گرچه تقصیر شما هم نیست؛ مظلوم را هر کاری کنی مظلوم است؛ غریب است که فرزندش قرن هاست پشت دیوار بصیر امت اسلامی منتظر بینایی چند عدد فدایی ناقابل است! فقط 313 نفر میخواهد! گمان میکنی در این 11 قرن غیبتش چند میلیارد انسان آمد و رفت؟ 313 مرد از این بین یافت نشد که بیاید و پرچم انتقام سیلی زهرای مرضیه سلام الله را بلند کند و با لبخندی آمیخته با غضب و خشم لبیک تو را گوید! غربت که شاخ و دم ندارد! 11 قرن در انتظار 313 نفر ماندن اسمش غربت است برادر! غربت! غریب هم که باشی عکس گنبدت می افتد دست حرامزادگان مادر به خطا و ما هم جز فریاد بی عمل، عرضه ای نداریم! وای بر ما در آن روزی که مادرشان توبیخ نامه غیرتمان را به رخمان بکشد و ما آب شویم و آب شویم و آب...! [ 91/02/27 ] [ 13:27 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
مادر جان! من از این حرف های فانتزی گوگولی مگول بلد نیستم که برایت بنویسم و راستش را هم بخواهی لیاقتت را بالاتر از این حرف ها می دانم اما به پاس سالها زحمتت چند سطر بی زحمت هدیه ات میکنم! دستت جایگاه استواریست برای بوسه! نه از این بوسه های شعرهای شبانه که برخی برای نوشتنش حتما باید پشت کیبورد بنشینند؛ از آن بوسه های عاشقانه و حتی عارفانه ای که نیاز دارد حتما با وضو باشیم! نیاز دارد دل خالص شود و به یاد بیاورد اگر خدا شناس است کسی با حب زهرا سلام الله علیها شیرش داده و با عشق علی علیه السلام نوازشش کرده! نیاز دارد که بفهمد؛ که ببیند که درک کند مادری به یک شاخه گل رز قرمزه رنگ پریده که قیمتش از 2هزار تومان تجاوز نمیکند نه جبران میشود و نه مقایسه؛ «مادر» از آن واژه هاییست که شب ها بیدارت میکند اگر شعور فهمش را داشته باشی! از آن واژه هاییست که کامیون های 10 تنی زرد رنگ هم رفیق بی کلک می دانندش!!! با مرام و خستگی ناپذیر! از آن شمع هایی که وقتی تمام هم میشود به زور خودش را روشن نگه میدارد تا نکند تو از راه به در شوی! تاریک شود و تو بترسی؛ دق میکند اگر صدای ناله شبانه ات به گوشش برسد... مادر یعنی همان بسیجی دلاوری که استخوان بچه اش را می بوسد و روی تخم چشمش میگذارد و میداند برای این استخوان استخوان خورد کرده اما دلش نمی آید حتی اشکش را ببینی! درد دارد ولی دردش را در دل خون خود برای تو نمیگذارد! میبرد با خودش به گور و تو حتی نمیدانی چرا در چهارراه غفاری وقتی ماشین با سرعت نزدیک بود لهت کند خدا به تو رحم کرد! اسمش را میگذاری شانس و برای دوستانت تعریف میکنی؛ دریغ از فهم اینکه مادران دعایشان مقبول است؛ اصلا خدا رویش نمیشود دعایشان را رد کند، اینها را گفتم تا بدانی دست هم میخواهی ببوسی باید وضو داشته باشی... اشک امانم نداد بیشتر بنویسم؛ عذر مرا بپذیر مادر...
[ 91/02/23 ] [ 8:54 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
پرونده انتخابات مجلس نهم هم بسته شد! خستگان رفتند که بخسبند! حالا فصل ظهور عادل هاست که در شبکه های اجتماعی شان برنامه نودی راه بیندازند که خداپسند باشد! شروع کرده اند به نوشتن و تحلیل کردن! بوقچی های کری خوان را میگویم که در میدان سیاست قلم به دست شده اند و می نویسند: «شاگردان مصباح یزدی از بهارستان بازماندند» بگذار بنویسند! اصلا بگذار بچه های قطعه 26 هم با تزی به ظاهر مؤدبانه 14 سوال ناشیانه از مطهری زمان بپرسند ؛ در حالی که جواب سوال هایشان را عمو سبزی فروش محله ما هم بلد است! ملت قدشان به معرفت این انقلاب میرسد و نیازی نیست مدعیان ظاهرفریب خودشان را نردبان کنند برای دیدبانی ملت! این جماعت در 9 دی تست دوپینگ داده اند و جواب تستشان را هم رهبرشان به جهانیان اعلام کرد! حالا کسانی که تا دیروز سیب در جوب پیدا میکردند و نشسته میخوردند برای ما شده اند نارنجی پوش لیسانس عکاسی! ما شعور سیاسی مان را قدیم ترها نشان داده ایم و باز هم نشان خواهیم داد؛ برد و باخت مال تاجران سیاسی ست؛ ملت همیشه برنده است! ------------------------------------------------------ ما 8 ماه دفاع مقدس کردیم و آنها 8 سال! دفاع ما چشم دل میخواست؛ ما خون ندادیم در این 8 ماه؛ اما تا دلت بخواهد خون دل خوردیم و فحش! برخی نان ندارند بخورند؛ خدای ما که روزی رسان است خدای آنها را نمیدانم! [ 91/02/19 ] [ 10:0 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
کربلا، دلم زود برایت تنگ شد... برای قول و قرارهایی که به تو دادم و زود از یاد بردم؛ برای دست های مردانه ای که به تو دادم ولی هنوز عمل نکرده ام! دلم گیر است... گرچه عادت دارم به این دلگیری ها! ابوفاضل علیه السلام... سقف کاذب شیشه ای صحنت شاید مانع شد تا آرزوهای دور و دراز خویش را با تو مرور کنم، حالا که اینجا هستم با خودم میگویم ای کاش... جای این حرف ها اینجا نیست؛ فقط خواستم بگویم دلم تنگ است؛ همین [ 91/02/16 ] [ 11:47 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
این روزها دلم در قطعه 24 بهشت زهرا (س) گیر کرده است... جایی که نه نوشتنی ست، نه گفتی و نه حتی دیدنی... باید فهمید... ما مسیر انحرافی مان را می دانیم و در جزیره تردید سالهاست زمین گیر شده ایم... ما هم می دانیم و می بینم، ما هم میخوانیم و می شنویم اما دریغ از فهم... زائر کربلای قرن 14 هجری هستم! شاید هم فقط ناظر شدم!!!!!!! دعایمان کنید! رسم است کسی که میخواهد برود زیارت به او میگویند دعا کنید اما این بار شما دعا کنید! دعا کنید اگر رفتم زائر شوم نه ناظر! [ 91/01/27 ] [ 9:42 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
باز هم 20 فروردین از راه میرسد! آن هم با صدای عاقلانه کسی که بهار را از منظری خاص مشاهده میکرد و در نهایت هم بهاری رفت... می گفت: « بهار راز بازگشت پرستوست؛ میان پرستو و بهار عهدی ست؛ پس با رفتن بهار مخواه که پرستو بماند...» دوستت داریم سیدمرتضی؛ نه به خاطر روایت فتحت؛ به خاطر کرامت عشقت که هنوز هم که هنوزه ست رمل های بازیگوش فکه در پی روح سر به زیر تو در حرکتند و میدانیم که این حرف ها را نباید اینجا بنویسیم اما می نویسیم! آقای آوینی؛ سلام ما را به فدائیان مادر سادات سلام الله برسان و بگو ما خطاط نداریم که پشت پیراهنمان بنوسیم« میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم» ما هنوز هم شب ها خواب های دنیا را می بینیم و صبح ها نماز لب طلائی مان ترک نمی شود! اگر لایق میدانی دست ما را هم بگیر ای سیدشهیدان اهل قلم... دیگر این خانه مرا تنگ بود زندگی بی شهدا ننگ بود [ 91/01/20 ] [ 10:2 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
دل خالی که خانه تکانی ندارد؛ ولی من میتکانمش تا همه گمان کنند عید برای ما هم سروده شده است! کسی که به فکر انتقام باشد همیشه زخمهای خود را تازه نگه می دارد و این رازی است که قلب های ورم کرده دهه نود با تمام شدن اولین سالش زمزمه خواهند کرد! مچاله کن عزیزم! بشکن؛ بند بزن؛ خط بزن؛ خلاصه راحت باش عزیزم ارث پدرت که نیست؛ احساس مادر مرده من است هر کاری دلت میخواهد انجام بده! برو و خوش باش و از واقعیت های دردآور فرار کن ؛ من هستم شما برو استراحت کن! اما دوستان عزیز و مهربانی که همیشه حرف های من را خوانده اید و نظرات پرمفهوم خود را برایم یادگاری گذاشته اید؛ سال نود هم تمام شد و فردوسی پور وجدانم همه تلاشش را کرد که هر هفته این پیکر حریص نفس را به مسلخ فهم ببرد ولی امان از خنده های بی جای این نفس بی وجدان که در بازی دنیا اسیر حواشی شد و در 90 دقیقه سال 90 تمرکزی نداشت! تا توانست گل خورد و هیچ نزد! خط دفاعی مست بود و دوپینگ ابلیس نیز مزید بر علت شد تا من ؛ در این روزهای پایانی اولین سال از دهه نود با تفاضل گل بالایی از ابلیس شکست بخورم و تازه در برنامه 90 فردوسی پور وجدانم، با خنده ای بر لب، همه چیز را آرام نشان دهم! آخ که خودفریبی هم عالمی دارد!!!! شب عید مبارک برنده های سال 90! دعایمان کنید! [ 90/12/26 ] [ 11:51 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
بعد از 10 سال چزابه رفتن هنوز هم یاد نگرفتم که وقت کم است... جنگ ادامه دارد... و ما همچنان ایستاده ایم گرچه از فدائیان زهرا سلام الله علیها شرمنده ایم و صدای آوینی هر لحظه سربه زیرترمان میکند! دعا کنید که ما هم فدایی شویم و از بند گرداب نفس رها شویم... [ 90/12/21 ] [ 13:20 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
سلام بر عزیز دل برادر... حالتان چطور است آقای اصلاحات؟ راست گفتی که موسوی و کروبی برایتان چکار کردند و درست فهمیدی که دوستان لس آنجلسی شما نمیتوانند مخ این ملت را بزنند... ظاهرا کمی عاقل شدید حاج آقا! جواب استخاره های اوباما را اگر مثبت میدادی الان مملکتت خون های بیشتری را زیر پای درخت غیرتش ریخته بود! امروز که روز درختکاری هم هست خواستم عرض ادبی کرده باشم و از جانب خودم از شما به خاطر انداختن یک عدد کاغذ 3 گرمی در کوله بار بصیرت این ملت تشکری کرده باشم! سلام دوستان را هم برسانید و بگویید اسکارشان مبارک خودشان؛ ملت ما اسکارشان را در هورالهویزه و در خیبر سال 62 جستجو میکنند...
[ 90/12/15 ] [ 14:48 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین/ چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد انسان هر از چند گاهی نیاز دارد که زمین بخورد تا همه بدانند که ایستادن هم بلد است! شاید نگاه تب دار کسی که همیشه تو را یک نخود خاکستری نپخته فرض میکند باعث این نشود که سیب های درختان باغ همسایه تان کرم بخورند اما شاید هم خورد و تو را در لابلای این همه آوازخوان قهار لال و خاموش کرد! باز هم عددی تا عید نمانده و من مثل چند سال اخیر زندگیم از اسفندها و فروردین ها رنگی به خاطر ندارم؛ نه من دلم میخواهد زنده باشم و نه تو دلت میخواهد زندگی کنی... و این رازی ست که فقط گوش های دراز نقاشی های قرن 16 میلادی آن را شنوا هستند... حیف که مجبور شدیم سیب های به زوره جاذبه افتاده ی کنار درخت را له کنیم و الا ملحد و کافر لقب میگرفتیم اما تو این را بدان که ما هنوز هم سرمان بالاست و یادمان دادند ایستادگی کنیم تا روشن بمانیم ، شمع های افتاده خاموش می شوند!!! [ 90/12/14 ] [ 8:57 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
ما در انتخابات انتخاب خواهیم کرد... [ 90/12/06 ] [ 9:17 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
وجدان من بیدار شو! امسال هم تمام شد! بیدار شو عزیز من؛ اینقدر مرا تنها و سرگردان در این سرزمین رها نکن! به کمکت نیاز دارم آقای وجدان... قسمت میدهم به اشک های تکراری هر شبم... بیدار شو... چند سال دیگر باید بخوابی تا سیر شوی!؟ بیدار شو برادر من... زندگیم تباه هوس ها و غفلت ها شد... بیدار شو... -------------------------------------------------- و افسوس... و صد افسوس که از رفاقت فقط تنهاییش برایم مانده... [ 90/12/02 ] [ 20:42 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
خدایا! خیلی وقت است دوست دارم با تو چند کلمه ای خودمانی حرف بزنم! از همان حرف هایی که وقتی کلاس سوم دبستان بودم و به خاطر لگد زدن به نفر جلویی در صف حیاط مدرسه دادش را در آوردم... با تو زدم! دوست دارم با همان صداقت کودکی چند کلمه ای حرف بزنم! آری خدای من! حق با توست دیر آمدم اما اجازه بده حرفم را بزنم چون تحمل این طوفان سهمگین وجودم ظرفیتی میخواهد که محمد 26 سالگی تحملش را ندارد! خدایا امروز خواستم بروم خدمت حاج حسین کفاش؛ همان عارف زاهدی که آیت الله بهجت رحمة الله برخی را به ایشان ارجاع می دادند! رفتم سراغش اما درب مغازه اش بسته بود؛ پیرمردی گفت جوان؛ همین چند دقیقه پیش رفت جایی کار داشت! و من رفتم... اما کجا را دارم که بروم خدای من؟! از بچگی به ما گفته اند «هر دری بسته شود جز در پر فیض حسین/ این در خانه عشق است که بازست هنوز» و ما گفتیم... حالا دل شکسته ام! تو خود دانی و کرامتت یا اباعبدالله... من خودم را به شما و خدای مهربانم می سپارم... به شمایی که میدانید دل شکستگی من به خاطر این است که دل کسی را شکسته ام و حالا خودم دلشکسته ام! کاش میشد بگویم که چه دردی دارم اما نه میتوانم بگویم و نه... دعایم کنید... حالم طوفانی ست... [ 90/11/29 ] [ 11:41 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
آدم ها فقط آدم هستند، نه بیشتر و نه کمتر... وقتی اسمشان میشود دوبله و سوبله آن وقت است که 10 دقیقه آنقدرها فرقی با 10 سال نمیکند! شکست را باید بخوری و دردش را حس کنی! مظلومی راست گفت... اینها همه درس است، و درسی که در ترم 8 کارشناسی می آموزی فرق دارد با «بابا آب داد»... تنها فرقی که زندگی با فوتبال دارد این است که تو روی یک جسم کروی شکل باید بدوی نه مستطیل سبز درب و داغون! و باید بیاموزی که 90 دقیقه را هم که تمام کنی ممکن است هتریک یار غریبه تکمیل شود و تو را از اعلا به سفلی بکوبد! اگر بخواهم شباهت زندگی را با زمین فوتبال آزادی روز 13 بهمن سال 90 بگویم اینگونه مینویسم: زندگی همه ما در وقت های تلف شده به سر میبرد؛ گمان نکن که چون تعداد سال های عمرت به 20 نرسیده هنوز در نیمه اول بازی هستی، اگر میخواهی خوب زندگی کنی و در چند دقیقه توپ زائد تور دروازه ات را لمس نکند باید به خودت تلقین کنی که وقت تمام است و أن قریب است که فغانی در سوت سیاهش بدمد و تو استقلالت را از دست بدهی...
[ 90/11/15 ] [ 15:4 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
این قانون طبیعت است زشت یا زیبا قانونی ست فراگیر... زخم که میخوری اعتمادت به ادم ها سست میشود و باورت رنگ شک می گیرد! آن وقت تنها تر از دیروز می نشینی کنجِ زندگی و شمارش درد هایت میشود شغل جوانیت... نه تمام میشود و نه درمان! تازه دردهای دل را نباید به کسی گفت چون یاد میگیرند چکونه دلت را به درد آورند! من خودم خوب میدانم دردهای بی پدر و مادری که نژادشان به قرن ها شرف این ملت نمیخورد زائیده نامشروع کدام عقیده است اما نمیتوانم بگویم... و تو هم نپرس... ممنون میشوم... [ 90/11/04 ] [ 11:37 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
امشب شب عاشورای گل پسر فاطمه سلام الله است؛ همان پسر ارشد علی علیه السلام که گوش هایش در اجبار شنیدن سبّ پدرش با قلب و جگر خونش همدرد بودند! همان کسی که در کوچه های مدینه و در چشم کج اندیشان پرادعای کوفی منش مضل المومنین لقب گرفت... همان پسری که عصای دست مادر شد که این را نه من میفهمم و نه تو!!! همان مظلومی که در خانه خود نیز غریبه ای بود که زهر خلاصیش را باید از شام بر بار شتران 1000 دیناری پسر ابوسفیان سوغات می آوردند! امشب شب غریبیست... شب شهادت معصومی ست که وصیت کرد در سالروز شهادت جدش رسول الله در کنار او دفنش کنند اما عایشه حریم شویش رسول خدا را بهانه کرد تا امام دوم شیعیان در قبرستان هاشمیان مدینه و در غربتی که تیرهای امویان خون را از تابوتش بر خاک های بی وفای مدینه جاری ساخت دفن شود... امشب شب غریبیست... اما من باز هم ساعت 11 خوابم گرفته است! درست مثل دیشب و درست مثل فردا شب! کاش درکم به اندازه ادعایم بود... [ 90/11/02 ] [ 10:16 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
امشب دردهایی دارم که به نگفتنش عادت دارم! حرفهایی از جنس ندانستن! پاییز هم تمام شد و تعداد جوجه های وجدانم را شمردم؛ آنقدرها نبود که سرم را بالا بگیرم بهتر است درون گلوی خسته از تکرارم دفنشان کنم و نگفتنش را به حساب ندانستن به تو تلقین کنم... من سالهاست برای دست چپم حکم کوفیان را دارم! آنقدر پیمان شکسته این چند انگشت خسته ام که نمیدانم چند سال شده است و میترسم یک روز مختار وجدانم قیام کرده انتقام جنایت دستم را بگیرد که آن روز؛ روز غریبی ست! زمستان های عمر من ماه های خاصی ست... من زاده زمستانم ولی عادت به سرما ندارم... چند روزی دست چپ من در زندان خواهد ماند... آسوده و بی دغدغه... [ 90/10/03 ] [ 21:39 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
چند روز پیش سایت خبری آفتاب نوشت: پسری 16 ساله در کرج خواهر 8 ساله اش را با سنگ کشت! میخواست طلاهایش را بدزد و برود برای دوست دخترش موبایل بخرد! آری موبایل! از همان هایی که نوزادان قبل از یاد گرفتن اسمشان نامش را یاد میگیرند و بهترین دوست و همسفر و همکلاسی و همراه 6 میلیارد آدم شده است!!!!!!!!!!! موجودی که در جیب جا میشود و جیبت را خالی میکند! موجود دوست داشتنی و عجیبی ست! راستی معنی نسل سوخته را فهمیدید!؟!! [ 90/10/02 ] [ 9:14 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
ای وای از دست توجیه! سر گل پسر فاطمه در شهر دارالحکومة امیرمؤمنان بالای نیزه ای به طول 3 متر را چه کسی میتوانست توجیه کند؟! اما کردند و شب را راحت خوابیدند! برادر من! فرق صدای حق با صدای باطل در نازکی و نویز صداست؟ یا در محتوای فریاد؟ یک روز فریادهای لاحکم الا لله سپاهیان صفین تن عالم را لرزاند و یک روز صدای هل من ناصر مولای غریبت! دیگر حالا چه فرقی میکند فریادها چه میگویند!؟ آقای جان سخت( Diehard ) بگذارید ببینم درست فهمیدم! یک روز در همین خیابانهای تهران فریاد نه غزه نه لبنان سر دادند؛ این فریاد شما بود؟ یک روز گفتند مرگ بر ولایت فقیه؛ این فریاد شما بود؟ گفتند حسین حسین شعارشون شهادت افتخارشون!؛ این فریادهای شماست؟ گفتند مرگ بر رهبریه دیکتاتور! روز عاشورا دست هایشان نه از ضرب سینه زنی که از شدت کف زنی سرخ بود! این ها جزء فریادهایشماست؟ عیبی ندارد برادر هموطن! ما فریادهای خودمان را میزنیم و پشت پیراهن آرزوهایمان مینویسیم «میروم تا انتقام سیلی مادر بگیرم» شما هم فریادهای حق تان را ترویج کنید و از مظلومیت نسل سوخته ای رجز بخوانید که مقتدایش پیر بی سوادیست که صرف و نحوش را خوب مباحثه نکرده بود! ما نه سرباز اجباری لشکر مشکی پوشان حسینیم و نه نوکریه کورکورانه افتخارمان است! ما فکر کرده ایم تا سینه زن شدیم و سرمان بالاست! ما فرق داریم با بسیجیان حق نشناس پیر جماران و صبرمان را به حساب زجرمان ننویسید! یا حق!
[ 90/10/01 ] [ 14:17 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
این پست چند روز اینجا میمونه بعد میره سر جاش تو آرشیو شهریور ماه! راستی حوصله داشتید پست های قدیمی من رو هم بخونید مخصوصا مال فروردین 90 به بعد! -------------------------------------- حمید استیلی گناه دارد! از همان گناه هایی که آدم را مجبور به سکوت میکند و چند تار موی سپید برایت به ارمغان می آورد! آری؛ مملکت است که داریم...! از همان مملکت هایی که ۳۰۰ هزار لاله، پرپر کرده و انواع و اقسام مدل های دست و پا را تحویل داده تا کمی آرام شود! تا سرش را بالا بگیرد و تار سیبیل مردانه اش را بچرخاند! آری؛ مملکت است که داریم! از همان مملکت هایی که به خاطر یک گل خوردن ناموس را جلوی چشمت ظاهر میکنند و یادشان میرود که هشت شان گرو نه شان است! یادشان میرود تا دیروز بچه های ۲ ساله در آغوش مادرنشان نای گریه کردن را هم نداشتند! آری برادر ؛ مملکت است که داریم! مشکلی هست؟! از همان مملکت هایی است که افتخارش چند قبر خاک خورده و چند عکس و چند خاطره قدیمی ست! از همان مملکت هایی که پارک ملتی های بعد از افطار دوستش ندارند و گداهای اطراف حرم امام رضا(ع) بدجور دوستش دارند!!! دلمان به کجایش خوش باشد؛ به پاوه اش؟ به پاسگاه زیدش؟ به دوکوهه اش؟ یا به قیطریه و پاساژ مریم تهرانش!؟ یک نفر می گرید! یک نفر میخندد! یک نفر می میرد؛ یک نفر می دزدد؛ یک نفر میخورد؛ یک نفر خون میدهد؛ و چند نفری هم میخوابند!!!!!!! عیبی ندارد مملکت من! تو مرد روزهای سخت بوده و هستی! تو یادت نرفته که سیدعباس ها سرهایشان را به تو امانت داده اند و روح الله ها برای تو جام های زهر را سرکشیده اند! شاید ۸۰ هزار نفر در آزادی یادشان برود اما تو محال است که فراموش کنی! عیبی ندارد آقای مملکت! تو صبور باش و همچنان پرغرور خورشیدت را بتابان... مشایی پشایی ها مال ۲ روز اند! تمام میشوند و میروند ؛ تو می مانی و غرور و شکوهت! [ 90/09/30 ] [ 20:46 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
تخم مرغ هم ارزان شد! بیچاره مملکتی که به خاطر چند تخم مرغ بیضی گران؛ سزاوار فحش و ناسزا شد! خوب شد ما در 5 قرن پیش زندگی نمیکردیم آنجایی که یکی از فرزندانت را باید به حاکم مسلمان مملکت میدادی برای دریافت یک کیسه گندم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکرش هم آزارات میدهد! خدایا شکرت... [ 90/09/25 ] [ 12:56 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
تصمیم گرفتم به حرف مستوره گوش کنم و برات بنویسم چرا مملکتم رو دوست دارم. هر روز یه قسمت چند جمله ای مینویسم ----------------------------------- قسمت دوم در دهه دوم از اولین قرن هجری قمری؛ ایران با قرن ها شوکت و با هزاران هزار لشکر زره پوشش در نهروان کم آورد! آن هم پیش یک مشت عرب دشداشه پوش مو بلند! مورخان عرب مینویسند ایرانیان روستانشین حاشیه مرز خوزستان و فارس به عربها کمک کردند تا هیمنه ساسانیان را بشکنند! مورخان فارس مینویسند عرب ها قدرتمندتر بودند! تو کدام را باور میکنی؟ [ 90/09/23 ] [ 8:9 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
قسمت اول چرا هر کسی که میخواهد بنویسد گیر میدهد به یک جای این مملکت؟؟!!؟ این مملکت تو هم هست برادر اینجا کوفه نیست که شریح در 20 دقیقه خون حلال کند و 18 هزار نفر شغلشان بشود خونخوار! اینجا ایران است؛ ممکلت من است دوستش دارم چون دوستم دارد و این را کسی میفهمد که دوست داشتن هایش مال این روزها نیست! ما نسل سوخته ایم؟ هیهات که اینگونه باشد! ما نسل شیرمردان یک نیم روز هستیم! ما لشکر مشکی پوشی هستیم که انتظار را اقتدار میداند نه استثمار! چرا میخواهیم برای جلب چند نظر بیشتر در وبلاگمان هویت 14 قرن شوکتمان را زیر و رو کنیم! چرا گمان میکنیم فرشته های مامور خوبی و بدی اینترنت ندارند و نمیتوانند حرف های ما را بخوانند! فردای قیامت وقتی connect شدند و همه آرشیو وبلاگت را جلوی چشمانت آوردند چه حرفی داری برای زدن! چرا دیواری کشی میکنی و نسل های مملکت را جدا میکنی! کربلا 6 ماهه در کنار 83 ساله هر دو مشق نوشتند و من و تو هچنان اندر خم یک کوچه ایم! گیر نمیدهم به والله بلکه گیر کرده ام! شریعتی نوشته بود: «درد من حصار برکه نیست؛ زجر زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است!» و ما فکر نکرده خواندیم و رفتیم! ------------------------------------------------------------------ این مطلب ادامه دارد البته ادامه اش را با هم خواهیم نوشت! [ 90/09/22 ] [ 22:36 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب كز هر زبان كه مىشنوم نامكرر است آری نامکرر است حافظ! چشم هایم را که باز کردم دیدم شروع شده است! پیراهنم مشکی شده است و دلم اندوه کهنه ای را با خود یدک میکشد! میدانم که اگر چشمانم را یک بار دیگر بر هم بزنم تمام میشود! روز اول همیشه روز خاصی بوده است و این را میتوان از نگاه صدها نفری که دیشب دوباره با اشک هایشان بیعت کردند به راحتی فهمید! گریه کردن از حرف زدن راحت تر است! سکوت میکنم اما تو گمان نبر که من ساکتم! ما لشکر مشکی پوش زهرا هستیم! ما شیفتگان آن بانویی هستیم که درد تنهایی، مدینه را با 90 هزار نفر جمعیتش دهکوره ای کرده بود برایش که مجبورش میکرد شاهزاده اش را عصا کند و راه منزل را از او طلب کند! نمیگویم منتقم هستیم اما شاید روزی خونمان را در دست گرفتیم و آمدیم؛ با همان سربندی که برای سر سربه هوایمان کمی گشاد است! و این را با اندوهمان جار خواهیم زد! ما هنوز هم 13 ساله ای که زیر تانک بلد باشد ضامن نارنجکش را بدزدد داریم و گذاشتیم برای آن روزی که صاحب بیاید! آری آن روز؛ همانی که قیصر نامش را روز مبادا گذاشت! تو صبور باش مولای من! خدا را چه دیده ای ؛شاید روزی ما هم عاشق شدیم و پشت پیراهنمان نوشتیم : ""میروم تا انتقام سیلی مادر بگیرم"" [ 90/09/21 ] [ 11:38 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
بعد از ضربهی سختی که به سیستم اطلاعاتی ایران زده بودند میگفتند: دیگر کار اطلاعات ایران تمام است. خبر به قاسم سلیمانی رسید. به بیست روز نکشید نامه ایی روی میز یکی از اتاقهای پنتاگون مشاهده شد. برای رسیدن به آن اتاق باید از حلقهی چهارم حافظت هم رد میشدی. روی نامه نوشته شده بود: “کافی است یا جلوتر بیاییم؟” نامه با سربرگ سپاه بود و مهر سپاه قدس و امضاء: قاسم سلیمانی! [ 90/09/12 ] [ 10:46 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
وقتی دلت نشکسته باشد رنگ پیراهنت آنقدرها هم نشان از سر درونت نمیدهد! آن حرفها مال قرن های عاشقی های ساده بود! اینک عاشقی ها کمی مدرن شده است و کبوتر مسنجر در آنی نامه ات را با شکلک خنده میبرد و تو میپنداری که عاشقی! اما هنوز هم هستند عاشقانی که یک شب را هم بدون ذکر معشوقشان به سر نمیکنند؛ نمیتوانند به سر کنند نه اینکه نمیکنند! و هنوز هم هستند خاکی پوشانی که دلشان از صورتشان و صورتشان از پیراهنشان چروک تر است! ما نمیبینیم دلیل نمیشود که نیست! در قرنی که اشک های اختیاری بازیگرت کرده هنوز هم کسانی هستند که نام آقایشان بی اختیاری اشک ها را منقرض نکرده است! باز هم نسیمی جانفزا می آید و باز هم بوی کربلا می آید! کاش ما هنوز هم همان کودک 5 ساله ای بودیم که در هیئت چهل اختران اشک های پیرغلامان را دنبال میکردیم! هنوز هم فراموش نکرده ام آن سینه های سرخ شده و آن اشک های بی تردید را! ما دوست داریم عاشق باشیم ارباب! فقط همین! ما گفتیم تو خود دانی و کرمت! [ 90/09/07 ] [ 9:3 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
چند ماهی است در صدا سیما / آمده طنز پرطرفداری در حقیقت سیاسی و کمدی / گریه دار است و خنده بازاری جای اسم و مقام و حرف رکیک / بین برنامه بوق باب شده جای لفظ فلان فلان قدیم / بوق ممتد ولی حساب شده اگر اهل سیاست و ذوقی / من هم امروز حرف ها دارم و چه خوب است در سخن جای / بعضی الفاظ بوق بگذارم آی آقای بوق خالی بند / بوق ها را نریختی به حساب بوق سهم عدالتت پس کو / مسکن بوق بی حساب و کتاب همه بی کار و داده ای به یکی / چند پست کلیدی اهدائی بزن از حلق مردم مظلوم / بده بوقندیار بوقائی مانده ام بوق از کجا آمد / روی فرمان چرخ تو جا شد مثل دوران بوق در بر تو / بوق پیدا شد و "هویدا" شد دوستم با تو گفت از در لطف / درد خود با خلوص درمان کن بوق بیرون فتاده ات دیدند / زشتی بوق خویش پنهان کن طفلکی حرف بد نگفته به تو / اصلا این حرف را بزن تو به من من اگر با تو حرف بوق زدم / بوق من را خودت بیا بشکن یاد داری که بوق قبل از تو / بوق ها را شنید و کرد انکار بس که هشدار را ندیده گرفت / منحرف شد ز راه و زد به چنار شطّ رنج است ضربه ی حداد / بعد هر ضربه کیش و مات حدید مرد باید که حرف حق بزند / هرکه عاش سعید مات سعید [ 90/08/29 ] [ 8:10 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
درده دردهای ما از متعارف گذشته است! دیگر درمان سرپایی کفاف نمیکند! عاشق شدن آرامشی میخواهد که چون ما نداریم رویمان نمی شود بگوییم عاشقیم! من با عشق های پر سر و صدا مخالفم! با عشق هایی که جار زدن را جنون می نامند مخالفم! عشق باید عاشق را منزوی کند! گوشه ای کز کند و گریه امانش را ببرد! نباید نای حرف زدن داشته باشد! باید خستگی را خسته کرده باشد! عاشقی در مرام ما زمزمه غم هاست! عاشقی در مکتب ما قصه ای به وسعت تاریخ دارد! فرق دارد با عاشقی های دهه نود! عاشقی در مذهب ما اضطراب میخواهد! انتظار میخواهد! دردهای مکتب ما دردهای خاموشی ست که سحرها بیدارت میکند آن هم بدون تنظیم زنگ موبایل! عاشقان مکتب ما دردهایشان را با دود سیگار تیره نمیکنند! شب هایشان را در حوالی پارک دورشهر سپری نمی کنند! غم هایشان را با شکلک های مسنجر نشان نمی دهند! عاشقان مکتب ما درس هایشان را خوب خوانده اند؛ با کنکور فرمایشی دکترای عشق نگرفته اند و با وام های نزول کتاب های عاشقانه نخریده اند! فرق دارند با عاشقان شبگرد پارک ملت! فرق دارند با دلدادگان عروسک های اسراییلی قیطریه! عاشقان مکتب ما انتظارشان رو به اتمام است! عاشقان مکتب آنها را نمی دانم! عاشقان مکتب ما خون داده اند؛ آن هم از خونهایی که 14 قرن است رنگ سرخش هنوز سرخ است! فرق دارد! ما نمیفهمیم! یکسال را به خاطر یک ماه زنده ایم دنـیــای مــا بدون مـحـرم نمی شود
[ 90/08/25 ] [ 20:0 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
برف های یک روزه! می آیند... می بارند... مینشینند... گرمای تو را میگیرند! آب میشوند... تمام میشوند... و میروند... گمان تو این است که این قصه ؛ همان قصه ی زمستان هاییست که مادران بچه هایشان را با زحمت بر دوش احساس سوار میکردند و زیر کرسی های 50 ساله لالایی سفید میخواندند؟!؟ راستی تا به حال آدم های یک روزه دیده ای؟ می آیند... مینشینند... می رقصند... مستت میکنند... وجودت را میدزدند...! اخم میکنند... بهانه می آورند... و میروند... برف های شهر ما که یک روزه بودند! آدم های شهر شما چگونه اند؟؟؟ [ 90/08/19 ] [ 9:31 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
به یک قصاب خوب برای ذبح کردن غرور و نفاق نیازمندیم! کسی سراغ داشت خبر دهد! سالهاست عید قربانها را بدون قربانی کردن سپری میکنم! مگر جرم است؟ خب من هم آزادی میخواهم! خسته که میشوی تازه اول بسم الله است! خسته که میشوی کدام خسته نباشید خستگی را از تنت بیرون میراند!؟ خودفریبی هم خودش عالمی دارد!
[ 90/08/15 ] [ 23:35 ] [ سید محمد طاهرزاده ]
|
||